تبليغاتX
وحید چگینی

وحید چگینی

خدایا مرا ببخش

امشب تنهام، کلی با خدا درد دل کردم... میدونم خدا حداقل گوش میده به بنده هاش، البته در مورد من احتمالا دیگه گوشم نمیده. آخه من انقدر توبه کردم وشکستم

خدایا منو ببخش اگه همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ ولی به فکر رضای تو که همه هستی، نیستم…
خدایا منو ببخش که فکر کردن به هیچ ها ، غباری بر دلم نشونده، تا نتونم تو رو بشناسم…
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات…
خدایا منو ببخش اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیزو به من بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم…
خدایا منو ببخش اگه بابت اون چیزایی که بهم دادی، اون جور که باید شکرتو به جا نمیارم…
خدایا منو ببخش که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط وحید چگینی  | 

وقت مهماني گل هاست چرا ما نرويم؟

در چمن ولوله برپاست چرا ما نرويم؟

به ضيافت كده ي عشق تو را مي خوانند؛مركب و جاده مهياست چرا

مانرويم؟

گر بيايي به خدا خوش گذرد باور كن؛ دعوت از جانب مولاست چرا ما نرويم؟

حلول ماه ميهاني خدا بر همه دوستان مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 12:36  توسط وحید چگینی  | 

۳
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 18:41  توسط وحید چگینی 

۲
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 0:27  توسط وحید چگینی 

۱

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:39  توسط وحید چگینی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 18:57  توسط وحید چگینی 

دلم برات تنگه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:19  توسط وحید چگینی  | 

دلتنگه کربلام

دلم خیلی گرفته

دلم برای کربلا پر میزنه

دلم تنگه غروب کربلاست

غروب هاش خیلی غمناکه و عاشق اون غمناکیشم

دلتنگه قدم زدن توی بهترین خیابون دنیا یعنی بین الحرمین

قربون اون صفای شهرت بشم آقاجون

کی میشه دوباره بیام اونجا؟

کربلا بهترین شهر دنیاست

آقا جون آخرین باری که اونجا بودم یادمه باهات خداحافظی نکردم

چون امید داشتم دوباره میام اونجا و الان هم امید دارم

آقا جون قربون مقام و کرامتت امیدم رو ناامید نکن

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 8:18  توسط وحید چگینی  | 

داستان عاشقانه واقعی

این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است :

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا که چه عشق قشنگی ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود !

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می تونیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از اینها می تونیم چرا که باید به خود آییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم…
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 19:32  توسط وحید چگینی  | 

ثروت کورش

 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 19:8  توسط وحید چگینی  |